شما اینجا هستید
اخبارکیش » با مهرداد ایاز، از تحصیل در رشته رادیولوژی تا خط سوم کیش

محال است کسی ساکن جزیره کیش باشد، دغدغه فرهنگ و هنر داشته باشد، کتاب بخواند، اما «مهرداد ایاز» را نشناسد. شخصی که بدون اغراق می توانیم از وی به عنوان یکی از افرادی نام ببریم که تعدادشان در جزیره کیش از انگشتان دست هم تجاوز نمی کند. افرادی که درد فرهنگ و هنر جزیره با تن و روحشان عجین است و زندگی آنها شدیداً آمیخته به این مقوله می باشد. وی که متولد سال ۱۳۴۷ در شهر تهران است زندگی پیچیده ای را برای خود رقم زده. تحصیل در رشته ای کاملاً متفاوت از فرهنگ و هنر، پرداختن به شغلی متفاوت با مسیر فرهنگ و هنر و غرق شدن در فعالیتهایی کاملاً فرهنگی و هنری که منجر به همکاری وی با بزرگان عرصه ادبیّات فارسی شده است. پرداختن به فرهنگ و هنر به نحوی که اکنون در رشته های متفاوت هنری اطلاعاتی بیش از یک شهروند را دارد. در فروشگاهش که تمام فضایش آکنده از عطر کتاب است گفتگویی با وی داشتیم و از دغدغه هایی گفت که بدون شک هیچ کیشوند منصفی نیست که روزش را با آن دغدغه ها سپری نکند. از مدیران فرهنگی و هنری پیشین سازمان گفت و با اینکه دل خوشی از آنها ندارد در کلامش بغض و کینه دیده نمی شود و احترامشان را بجا می آورد. به مدیران جدید فرهنگی و هنری بسیار امید دارد و چشم انتظار اتّفاقات خوب فرهنگی و هنری است. از اینکه ۳ سال پیش در چنین ایّامی خط سوم را با ۲۸۰ عنوان کتاب افتتاح کرده و به خاطر برانگیختن حسّ مطالبه گری مردم در این عرصه توانسته آن را به ۵۰۰۰ عنوان برساند.

چرا کیش؟ چرا مهاجرت از تهران؟ شهری با آن وسعت که فضا برای کارکردن بسیار زیاد است و هرکسی که خواهان پیشرفت است تهران را انتخاب می کند.

خیلی ها این سوال را از من می پرسند. مساله این است که هرکسی می خواهد پیشرفت کند به پایتخت می رود. اما من نمی خواستم پیشرفت کنم. من می خواستم زندگی کنم و برای زندگی کردن همچون همه ی انسانها نیاز به آرامش داشتم و دارم . تاکید من بر واژه ی زندگی کردن است. نیاز به هوای خوب داشتم. نیاز به مردم خوشحال داشتم و این چیزی بود که تهران دیگر نداشت. تهران تبدیل شده به یک ابرشهر زشتِ بی ریختِ پر از آلودگی. هم آلودگی هوا، هم آلودگی محیط، هم آلودگی اخلاق. از نظر من همه چیز در آن شهر آلوده است. به جایی رسیدم که دیدم نه من تهران را دوست دارم و نه تهران مرا. و چرا با یکدیگر باید همزیستی کنیم؟ حتی با وجود اینکه هم در سالهای جوانی و هم پس از ازدواج، بسیار شرایط زندگی در آن طرف آبها و خارج از کشور برای خودم و خانواده ام مهیّا بود، اما چون من آدم زندگی آن ور آب نبودم بنابراین تصمیم گرفتیم جایی در مملکت خودمان برای زندگی پیدا کنیم که به آن آرامش برسیم و هیچ جایی بهتر از کیش نبود و خوشحالم که آمدم کیش.

آیا واقعاً مردم کیش از نظر شما مردم خوشحالی هستند؟  چون از صبح تا شب به دنبال امرار معاش هستند و فرصتی برای خوشحالی ندارند. آن هم با هزینه های بالای زندگی که در کیش داریم.

این فضا عمومی است و فقط مختص کیش نیست. در تمام مملکت اینگونه است و در کلّ مملکت و جامعه بشر این فضا حاکم است. درد و دغدغه معاش برای همه هست و همه برای آن یک لقمه نان می دوند. منتهی اینست که این لقمه نان به چه قیمتی و در چه فضایی کسب شود. بله! مردم کیش ، مردم خوشحال تری هستند. حتّی اگر بپذیریم که محکوم به خوشحال بودن می باشند. به خاطر اینکه مردم کیش یا بنده همیشه میزبان هستیم. پایه و اساس این جزیره بر توریست گذاشته شده است. من باید خوشحال باشم. حتّی اگر در شهر مشکلی برایم پیش آمده باشد، دعوایی کرده باشم یا ناراحتی داشته باشم؛ من مجبورم صبح که می آیم سرکار آن لبخند بر چهره ام باشد. چون میزبان یک سری آدم هستم که از جاهای دیگر این مملکت آمده اند و همین موضوع این شهر را تبدیل به شهر شادی کرده است.

چه شد کتاب فروشی را انتخاب کردید؟

من ساعت های زیادی در طول روز به کار فرهنگی و هنری اختصاص می دادم و وقتی به جزیره آمدم آرزوی بیش از ۳۰ ساله ی خود را عملی کردم. جایی به خود آمدم که نکند دیر شود و یکی از آرزوهای خود را بسوزانی مهرداد ایاز. برای همین این کتاب فروشی را راه انداختم .

شما با بسیاری از هنرمندان بزرگ کشور در ارتباطید. به گونه ای که بسیاری از آنها را اگر بخواهیم در سفرشان به کیش ملاقات کنیم باید به خط سوم بیاییم. چرا آنها به جای ملاقات با مسئولان سازمان به خط سوم می آیند؟   چه اتفاقی اینجا می افتد یا افتاده که در زیرمجموعه های فرهنگی و هنری سازمان منطقه آزاد کیش نیفتاده و آنها را به اینجا می کشاند؟

به هرحال نهادهای مستقل همیشه مورد اقبال عموم بوده اند. خود من هم هروقت به شهر یا کشور دیگری سفر می کنم طبیعتاً دنبال سطوح مدیریّتی نمی گردم. می گردم ببینم فلان آرتیست کجا نمایشگاه دارد. کدام هنرمند کِی و کجا یک پرفورمنس اجرا می کند. کتاب فروشی اش کجاست. اگر دنبال چیزی جز اینها باشم می روم دنبال همان سطوح مدیریّتی. امّا اینکه یک سری هنرمندان می آیند اینجا، بر می گردد به سابقه و گذشته طولانی من. من در این عرصه با بسیاری از این عزیران از سالهای خیلی دور آشنا هستم. چه در عرصه هنرهای نمایشی چه هنرهای تجسّمی.

از آشنایی با هنرمندان در سالهای دور گفتید. شما با ادیبان و اساتید بزرگ ادبیات فارسی به نوعی همکاری کردید. افرادی نظیر مرحوم باستانی پاریزی. از آن دوران بگویید.

بله. من به واسطه علاقه و بیشتر شیفتگی که به ادبیات داشتم در دوران جوانی کارهای بسیاری در آن حوزه انجام دادم. به عنوان مثال مقاله ای در مورد مولانا نوشتم که توسط دانشگاه سلجوق ترکیه پذیرفته شد و در ۲۵ سالگی به همراه دکتر ابوالقاسم تفضلی، منصور جهانبانی و خانم لیل فولادوند به سمینار بین المللی مولانا و گوته در قونیه دعوت شدم که در آن سمینار مهمان دانشگاه سلجوق ترکیه و بنیاد مولانای شهرداری قونیه بودیم. در آن یک هفته که ما در آنجا حضور داشتیم اتفاق خوبی افتاد و این بود که من با بزرگترین مولانا شناسان دنیا زندگی کردم و به عنوان جوان ترین سخنران در آن سمینار حضور داشتم. پس از بازگشت به ایران همین راه را ادامه دادم و در مراسم بزرگداشت هفتصدمین سالروز حافظ در شیراز با دکتر باستانی پاریزی عزیز آشنا شدم و در اصل استارت آشنایی من با ایشان در آنجا خورده شد و مدّتی گذشت که من در دفتر کار و منزل ایشان در شهرک غرب تهران بودم و قسمتی ازکارهای فیش برداری کتاب هایشان بر عهده من بود و سعی می کردم به ایشان کمک کنم و از محضرشان فیض ببرم. همچنین مدّتی در خدمت آقای دکتر زرّین کوب و پس از فوت ایشان زمانی هم خدمت همسر دانشمندشان خانم دکتر قمر آریان بودم. زمان بسیاری در کلاس های داستان نویسی محمود دولت آبادی شرکت کردم. نقد ادبی را با سیروس شمیسا گذراندم. شعر کهن را با بهاالدین خرّمشاهی و شعر نو را با سهیل محمودی طی کردم.

کلّاً در چه رشته ای تحصیل کردید؟

(با خنده) من تحصیل کرده رشته ی رادیولوژی از دانشگاه علوم پزشکی ایران هستم.  برای امرار معاش به کار خودرو که شغل پدری ام بوده روی آوردم . امّا خب دغدغه کتاب و فرهنگ در تمام سال ها همراه من بود برای همین هم زندگی ام را در واقع بر همین پایه گذاشتم.

خب کسی که تا این حدّ دغدغه فرهنگ و هنر دارد و به کتاب علاقه مند است چرا رادیولوژی می خواند؟ چرا ادبیّات فارسی نخواندید شما که تا این اندازه دغدغه اش را دارید؟

سوال خوبیست و من پاسخ شما را کمی بر اساس ادبیّات می دهم. واژه ها اصولاً به خودی خود ساخته نمی شوند. یک اتفاقی باید بیفتد که واژه ای ساخته شود و آدم ها باید کارهای را کنند که واژه ای معنا دهد. ما اگر بخواهیم تعریفی برای واژه حماقت داشته باشیم طبیعتاً اینگونه می شود که مهرداد ایاز که همه ی سالهای عمرش دغدغه کتاب و فرهنگ را داشته  برود رادیولوژی بخواند تا واژه حماقت معنی پیدا کند!

شما چند سال پیش پیشنهاد طرحی را تهیّه کردید و در اختیار سازمان منطقه آزاد کیش قرار دادید که آن را هنرمندان بزرگی که در عرصه کار خود وزنه های سنگینی محسوب می شوند امضاء کرده و اعلام همکاری نمودند.  می شود در آن مورد صحبت کنید؟

آن پروژه در واقع یک موسسه فرهنگی هنری بود.چیزی مثل خانه ی هنرمندان بود. ما با یک ذهنیّت و این برآورد جلو رفتیم که یک هیئت موسس داشت و آدم های بزرگی اعلام آمادگی کردند؛ از کارگردانهاو بازیگران سینما و تئاتر تا هنرمندان بسیار بزرگ در عرصه موسیقی و هنرهای تجسمی، که خب متاسفانه درآن زمان استفاده نشد. ولی هنوز هم به قوّت خود باقیست. چون جزیره آن قدر پتاسنیل دارد که تبدیل شود به یک قطب گردشگری فرهنگی هنری و این چیزی بود که من بسیار روی آن تاکید دارم که وقتی صحبت از فضای گردشگری می شود همه به دنبال این هستند که به تفریحات بپردازند. کنسرت کجا باشد؟ تفریحات دریایی چه باشد؟ سرگرمی ها چه باشد که مردم وقتشان را بگذرانند؟ امّا فراموش نکنیم با توجّه به محدودیّت های قانونی که در کشور خود داریم  ما محکوم هستیم به اینکه به فکر روش های نوین گردشگری و جذب گردشگر باشیم و یکی از آنها بدون شک بحث گردشگری فرهنگی و هنری است که ما می توانیم از آن استفاده کنیم. چه در بحث گردشگری داخلی و چه در بحث گردشگری خارجی می توانیم اینجا را به یک مرکز خوب گردشگری فرهنگی و هنری تبدیل کنیم. وقتی آدم های بزرگی اینجا باشند، وقتی آدم های بزرگی در واقع این قضیّه را پشتیبانی می کنند اتّفاقات بزرگی اینجا می افتد و به تبع آن آدم ها می آیند. به هرحال هرچه زمان بگذرد ایده های بهتری به ذهن می آید. بحث های جدید تری پیش می آید و ایده ها تدوین می شود. چیزهای زیادی در ذهنم هست و امیدوارم بتوان آنها را با مدیریّت جدید سازمان انجام داد.

به نظرتان مدیریّت جدید انجام می دهد؟

امیدوارم انجام بدهند و از این فرصت ها استفاده کنند. من اعتقاد دارم ما که تصمیم گرفتیم اینجا بمانیم و خانه هایمان اینجاست، ماندنی هستیم و می مانیم. متاسفانه این مدیران هستند که جابجا می شوند. بسیاری از مدیران خوش فکر را دیده ایم که زیر ساخت هایی را آماده می کنند و اتّفاقات خوبی در حوزه های مختلف می افتد. امّا زمانی که موقع برداشت محصول می شود مدیر جابجا می شود و مدیر جدید کلّ زیر ساخت ها را از بین می برد و شروع می کند بر مبناهای خود زیرساخت های جدید را ساختن. یکی از مشکلات عمده ما نه تنها در جزیره که در تمام مملکت و حوزه های مختلف همین است که قائل به کار کارشناسی نیستیم. و الّا اگر مدیر جدید چند کارشناس بیاورد و اجازه بررسی و کنکاش دهند که ببینند مدیر قبلی چه زحماتی کشیده و چه اتّفاقاتی قرار است بیفتد به راحتی می توانند راه آن را ادامه دهند که این کار انجام نمی شود.

بی تعارف و به عنوان یک کیشوند بگویم. مدیران قبلی فرهنگی و هنری سازمان کار خاصّی در حوزه فرهنگ و هنر انجام ندادند و زیر ساختی هم ایجاد نکردند. شاید مهّم ترین کاری که به زعم خودشان در حوزه فرهنگی کردند برگزاری کلاس های فرهنگ کیشوندی بود که بیشتر جنبه درآمد زایی اش برای سازمان مهّم بود. وگرنه مسلّم است کیشوندی که ده سال است در کیش زندگی می کند و اکنون به خاطر مثلاً گذرموقت خودرو اش مجبور به اخذ کارت کیشوندی می شود به مراتب بیشتر و بهتر از آن مسئول فرهنگی که هنوز ۲ سال نیست ساکن کیش شده است به قوانین و فرهنگ زندگی در کیش آشناست. غیر از این از مدیران فرهنگی قبلی هیچ کسی را در هیچ کتاب فروشی ندیدم. در صورتی که چند بار مدیران فرهنگی جدید سازمان را در همین خط سوم دیده ام و هر بار دیده ام دست خالی بیرون نرفته و کتابی را خریداری کرده اند. این یعنی حدّاقل مدیران جدید فرهنگی و هنری سازمان کتاب می خوانند. اینها را چگونه ارزیابی می کنید؟

مدیران فرهنگی و هنری قبلی که اینجا بودند به نظر من هم کاری نکردند.حتی در بدنه ی معاونت کسانی هم که می خواستند کاری کنند با ممانعت مدیران بالادست خود روبرو می شدند با اینکه انسان های شریف و سالمی بودند و این را هم قبول دارم، می گویم کارشان را بلد نبودند. برخی مواقع که نقد می کردم بعضی دوستان می گفتند فلانی آدم خوبیست.  من هم می گفتم آدم های خوب و بسیار سالمند. امّا کارشان را بلد نیستند. من در مورد سلامت ذهن و روان کسی حرف نمی زنم. من راجع به کار فرهنگی و هنری صحبت می کنم. راجع به مدیریّت فرهنگی و هنری حرف می زنم. کارشان را بلد نبودند و بنابراین هیچ اتّفاقی در جزیره نیفتاد. به ضرس قاطع می گویم و همان زمان هم اعلام کردم در هر مکانی که اراده کنید و در هر جایی که بگویید حاضرم با هرکسی مناظره کنم که هیچ کار فرهنگی در این جزیره اتّقاق نیفتاد. با تغییر مدیریّت که در واقع در موردش قلم هم زدم که «خدا ندای حوّل حالنا الی احسن الحال ما را شنید». آری بالاخره شنید و این اتّفاق مبارک و میمون افتاد. آقای دکتر سعید پورعلی که در کسوت معاونت فرهنگی و اجتماعی سازمان هستند خیلی راحت نیست بگویم انسان خیلی باسواد و با معلوماتی است. من بعد از دو جلسه مکالمه و صحبت با ایشان و در جلسات مختلف _البته خودشان دوست ندارند این واژه را برایشان استفاده کنم_ پی بردم سعید پورعلی دانشمند است. به ضرس قاطع می گویم دانشمند است. برای همین هم امیدوارم اتّفاقات خوبی بیفتد. امّا بازهم دانشمند بودن دلیل نیست بتوانند مدیر خوبی باشند. ما منتظریم، هنوز منتظریم اتّفاقات خوبی در این جزیره بیفتد. بله! انتصاب ایشان در مقام معاونت اجتماعی سازمان مصادف شده بود با هفته کتاب که ایشان به همراه جناب آقای دکتر انصاری لاری و تیمشان با دسته گل تشریف آوردند به خط سوم و منّت بزرگی بر سر من بود. دوست داشتم ببینمشان. امّا دوست نداشتم که اینقدر لطف کنند و با دسته گل تشریف بیاورند اینجا. این اتّفاق بزرگی برای من و خط سوم بود. آمدند اینجا و گشتند. کتاب خریدند و البته هنوز هم می آیند. جناب آقای دکتر پورعلی، جناب آقای دکتر رهبری مدیر هنری سازمان تشریف می آورند اینجا؛ مدیر فرهنگی سازمان آقای سعید دهقان عزیز که مرتّب برای خود و خانواده از اینجا کتاب تهیّه می کنند. جناب دکتر اردلان و جناب خانی و… اصولا مشتریان سازمانی بسیاری دارم . باز هم می گویم این اتّفاقات خوبی را برای ما رقم زد. این مدیران کتاب خوان هستند. کتاب شناس هستند. فرهنگ را می شناسند. هنر را می شناسند. دلیلش هم اینست که از همین جنس هستند. انتخاب دکتر انصاری لاری در بحث معاونت هایشان انتخابی از جنس همان حوزه هاست و آدم همان کار را گذاشته است. سعید پورعلی استاد دانشگاه، فردی از جهاد دانشگاهی، مدیر عامل ایسنا. آشنا به کتاب و هنر . به هرحال رزومه قدرتمندی دارند ایشان.

شما کمی پیشتر جمله ای گفتید و اینکه باید اتّفاقی بیفتد تا واژه ها معنی پیدا کنند. شما واژه ها را چگونه در قامت وضعیّت کیشوندان برای پذیرش یک اتّفاق بزرگ فرهنگی و هنری در جزیره کنار هم می چینید؟ آیا آمادگی پذیرش یک اتّفاق بزرگ را دارند؟ به هرحال شما تنها شخصی هستید که دست به کارهایی می زنید که سازمان هم انجام نمی دهد. کارهای بزرگی نظیر برگزاری نمایشگاه کتاب.

چرا ما اینقدر دنبال کارهای بزرگ هستیم؟ چرا همه اش می گوییم کارهای بزرگ شکل بگیرد؟ چندی پیش در دوران مدیران قبلی سازمان شنیدم که قرار است پنج جشنواره همزمان در اردیبهشت ماه برگزار کنند. جشنواره شعر و سرود، جشنواره عکس، جشنواره فیلم، داستان و موسیقی و در جلسه ای به صورت فی البداهه قرار شد تئاتر هم به آن اضافه شود و شد ۶ جشنواره. آنها هم شروع کردند به مانور دادن روی این موضوع که برای اولین بار قرار است چنین اتّفاقی بیفتد و ۶ جشنواره همزمان در یک ماه برگزار شود. کاری که تا به حال کسی نکرده. من هم در پی این ماجرا نوشته ای را فرستادم به معاونت سابق فرهنگی سازمان که البته به مذاقشان خوش نیامد و خوشبختانه خیلی هم مورد غضب واقع شدم. در آن نامه اشاره کردم به زن و شوهری که در جاده چالوس و قبل از کندوان با یک نیسان آبی می آمدند و آش رشته می پختند و کارشان گرفت و افراد زیادی از آن ایده استفاده کردند و دست به چنین کاری زدند. پس از چندی آنها تابلویی زدند با چنین مضمونی که آش رشته _مثلاً_ دایی عباس؛ مخترع اولین آش رشته هیزمی قبل از کندوان. گفتم داستان آن جشنواره هم همینطور است. کیش مخترع برگزاری ۶ جشنواره همزمان. گفتم این کار یعنی چه اصلاً؟ چرا اینقدر دنبال کارهای بزرگ هستیم؟ کارهای بزرگ را بزرگان باید انجام دهند. من در حدّ خودم؛ در حدّ مهرداد ایاز و خط سوم و یک کتابفروشی هفتاد متری اگر بتوانم تاثیرم را بگذارم همین قدر کافیست. آرزوهای بزرگ خیلی خوب هستند. امّا در حدّ آرزو نگه داریم فعلاً. وقتی هدف ، آرزو می شود و به هدف نمی رسیم و رسیدن به آن سخت است، سرخورده می شویم؛ و این آفت قدم برداشتن و راه رفتن است دیگر. من در یک جزیره سی هزار نفری زندگی می کنم و اعتقاد دارم این جزیره پتانسیل آن را دارد برای اتّفاقات فرهنگی و هنری خوب. امّا این کار باید با آرام و آهسته گام برداشتن پیش برود. من می توانم تصوّر کنم روزی در این جزیره نمایشگاهی با آثار هنری بین المللی درجه یک برگزار شود. امّا باید فعلاً در حدّ یک آرزو بماند.این هم که شما می گویی کاری که من انجام می دهم کار بزرگی است باید بگویم عزیزان دیگری هم هستند که در اینجا زحمت می کشند. امّا نوع کار من متفاوت است. اعتقاد ندارم کار بزرگی انجام می دهم. یکی از مشکلات بزرگ ما همین است. اینقدر برای خودمان دست زدیم و هورا کشیدیم که باورمان شده است آن بالای بالا نشستیم و فقط ما داریم کار انجام می دهیم. کافیست یک چرخ بزنیم و ببینیم آرتیست های واقعی در شهرهای دیگر و دیگر شهرهای دنیا دارند چه کار می کنند؟ آن وقت می بینیم که ما هیچ کاری انجام نمی دهیم. تنها چیزی که من در کارم به آن می بالم تاثیرگذاری هنر است. چون این تاثیرات را در مردم شهرم می بینم و هدف کلّی من حمایت از این آرتیست های جوان است.

پس چگونه باید مردم را برای مثلاً چنین نمایشگاهی آماده کرد؟

قبل از آن اولین کاری که می کنم عادت دادن مردم به دیدن کارهای هنری است. من در پرفورمنس هایی که اجرا می کنم می گویم داریم مشق هنر انجام می دهیم. ما کارمان همین است. مردم ما هنوز نمی دانند باید وقت گذاشت برای دیدن نقاشی. برای دیدن یک عکس خوب. من در پرفورمنسی که برای عکس گذاشتم به عزیزان گفتم اگر تمرین کنیم و چند دقیقه جلوی یک عکس بنشینیم و قصّه عکس را بفهمیم و ببینیم این عکس چه به ما می گوید و راجع به عکس چه می توانیم بنویسیم، می فهمیم با دوربین موبایلمان چه چیزی را داریم ثبت می کنیم. پس این تاثیر گذاریست و مهّم است. من همیشه در این پرفورمنس هایی که اجرا می کنم از شرکت کنندگان خواهش می کنم که سکوت را رعایت کنند به خاطر شرایط محل برگزاری. امّا هربار می بینم باز صحبت می کنند و این یعنی هنوز ما نیاز به تمرین داریم. نیاز به تمرین احترام گذاشتن داریم و نیاز به تمرین در محفل هنری نشستن داریم. آن وقت است که می توانیم بفهمیم چگونه افرادی ساعت ها در موزه ای وقتشان را جلوی یک تابلوی نقاشی یا عکس می گذرانند. چیزی که ما اگر ببینیم می گوییم طرف دیوانه است .خیره شده به یک تابلو.

شما صحبت از این می کنید که مردم باید یاد بگیرند هنر را ببینند و بشنوند. امّا موضوعی اینجا مطرح می شود که پیش از این با هم بر سرش بحث و گفتگو داشتیم و اینکه سطح سلیقه مردم پایین آمده است. از بس موسیقی بد گوش کرده اند و فیلم بد دیده اند.

خب این هم دلیلی دارد و آن اینست که هنر در این وادی همیشه مهجور واقع شده. برای همین است که مردم عادت نکردند به هنر دیدن. چند درصد از مردم ما حتّی در پایتخت از موزه ها دیدن می کنند؟ موزه های شهرهایمان، موزه های پایتخت چه قدر بازدید کننده دارد؟ چه قدر نمایشگاه های مختلف هنری که برگزار می شوند مخاطب دارند؟  باید مردم را سوق بدهیم به این سمت. برای اینکه عادت بکنند به این کار. در همین جزیره سرکار خانم بخشنده گالری میکا را دارند. بسیار هم فعّال دارند کار می کنند و کارهای درجه یکی انجام میدهند و متاسفانه به غیر از روزهای افتتاحیّه که همه برای عکس گرفتن به آنجا می روند چرا بقیّه روزها آنجا خالیست؟ دلیلش بحث تبلیغات هم هست. مگر خانم بخشنده چه قدر از آن گالری درآمد دارد که شروع کند به بیلبورد زدن و یا هزینه چاپ پوستر در سطح وسیع را بدهد؟ مگر چه قدر می تواند خرج تبلیغات کند که بگوید آهای جماعت! من یک نمایشگاه برگزار کردم بیایید و ببینید؟ اینجاست که ما درخواست می کنیم مسئولین برای این موضوع چاره ای بیندیشند.

خود شما بابت این جریان پیشنهاد مشخصی داشتید که به مسئولان امر ارائه داده باشید؟

من در اوّلین دیدارم با آقای پورعلی پیشنهاداتی را دادم. در بیشتر کشورهای دنیا که شهرهایی با پیشینه هنری وجود دارند، کیوسک هایی درست کرده اند و بیلبوردهایی زده اند که فقط اختصاص دارد به معرّفی برنامه های هنری که در آن شهر انجام می شود. به ایشان گفتم ما هم بیاییم و در کیش یک سری بیلبورد بزنیم و اختصاصاً برای کارهای فرهنگی و هنری در نظر بگیریم و هر رخداد فرهنگی و هنری که در جزیره کیش صورت می گیرد، سازمان سوبسید تبلیغاتی اش را متقبل شود. بیلبوردهایی با پیام های فرهنگی و اجتماعی نصب شود. آثار با ارزش اعم از نقاشی و عکس و مجسمه و مانند اینها را به صورت عکس بزرگ چاپ کند و نصب کند. هر زمانی که قرار است اتّفاق فرهنگی و هنری روی دهد آن را آگهی کند. چرا که بسیاری از عزیران که در غرب و حتّی مرکز جزیره زندگی می کنند از بسیاری از این اتّفاقات باخبر  نمی شوند. به هرحال با این کارها هست که مردم عادت می کنند به خوب دیدن و خوب شنیدن. یاد می گیرند هنر خوب ببینند و هنر خوب بشنوند. اگر چنین اتّفاقی بیفتد یاد می گیریم وقتی می خواهیم برای کسی یک کادو تهیّه کنیم به جای اینکه پولمان را بدهیم  و یک جنس چینی بخریم، می رویم و برایش یک آرت ورک و یک اثر هنری می خریم. یاد می گیریم پولمان را جمع کنیم و در حسرت یک نقاشی خوب از یک نقاش، یا یک عکس خوب از یک عکاس درجه یک باشیم و با آن پولی که جمع شده برویم و تابلوی نقاشی یا عکسی که حسرتش را داشتیم بخریم و به دیوار خانه بزنیم.

شما می گویید مردم عادت کنند به خوب دیدن و خوب شنیدن. وقتی که مسئولان چنین چیزی نمی خواهند چگونه می شود عادت کرد؟ سینما لبخند در این مدّت چه فیلم هایی را اکران داشت؟ خالتور، عشقولانس، آینه بغل و فیلم هایی از این دست. شاید کمدی انسانی بود و یا صفر تا سکو که ارزش دیدن داشتند. در صورتی که فیلم پر افتخاری مانند بدون تاریخ بدون امضا هنوز در کیش اکران نشده و در سرزمین اصلی فروش میلیاردی داشته است. یا تا کِی در کیش باید فقط کنسرت ماکان بند و هوروش بند و حامد همایون و بهنام بانی و خواننده های دیگر از این دست آن هم چندبار در سال و حتّی در ماه برگزار شود؟ در صورتی که هنرمندان بزرگی نظیر استاد ناظری، سراج، سالار عقیلی، علیرضا قربانی و همایون شجریان و امثالهم کنسرت ندارند؟

روزی که من در سه سال پیش و چنین روزهایی در اواسط اسفند خط سوم را افتتاح کردم، این فروشگاه با ۲۸۰ عنوان کتاب شروع به کار کرد. امّا امروز علاوه بر فیلم ها، فیلم تئاترها و موسیقی ها و آثار هنری، به جرات می توانم بگویم نزدیک به ۵۰۰۰ عنوان کتاب در این فروشگاه وجود دارد. دلیلش هم اینست که حسّ مطالبه گری مردم را برانگیختم. در خوش بینانه ترین حالت می آمدند و رمان های محمود دولت آبادی را می خواستند. امّا بسیاری از مردم رمان های به قول ناشرین  ادبیّات عامّه پسند را تقاضا می کردند. می آمدند دنبال بامداد خمار یا رمان های ذبیح الله منصوری _با اینکه عقیده دارم خدمتی که ذبیح الله منصوری به کتابخوان شدن مردم کرد هیچ کسی نکرد_ و من می گفتم من این نوع کتاب ها را نمی آورم. از من می پرسیدند پس ما چه بخوانیم و من کتاب معرّفی می کردم. اینگونه حسّ مطالبه گری آنها را برانگیختم. حتّی بسیار دیگری به من کتاب معرّفی می کردند. افرادی که با کتاب آشنا بودند، متن را می شناختند، نویسنده را می شناختند، مترجم و مولف را می شناختند. من هم تحقیق می کردم و می دیدم کتاب با سلیقه من هماهنگ است و خب من هم آن را سفارش می دادم و می آوردم. قبلاً گفتم تو هم شنیدی. من اینجا کتاب هایی را می فروشم که دوستشان داشته باشم. چون این کار عشق من است و من دوست دارم با چیزی که دوستش دارم عشقبازی کنم. امّا اینکه ما برویم کنج خانه و زیر کرسی بنشینیم و بگوییم چرا مسئولان کاری نمی کنند چیزی درست نمی شود. چون که مطالبه گری نکردیم. اگر من بروم و بگویم آقای سینما لبخند چرا بدون تاریخ بدون امضا اکران نمی شود؟ شما بروی، او برود و ۱۰ نفر دیگر بروند، سینما لبخند حسّش برانگیخته می شود که خب پس این فیلم ها هم خواهان دارند و در کنار خالتور و آینه بغل و عشقولانس اینها را هم اکران می کند. یک یا دو سانسش را هم در هفته اختصاص می دهد به سینمای هنر و تجربه. چون آن هم آدم های خودش را دارد. که اتفاقاً قول چنین چیزی را هم از آقای دکتر رهبری و حمایت دکتر پورعلی گرفتیم.

ولی ما در کیش هنگام اکران فیلم های جشنواره فجر شاهد استقبال خوب مردم هستیم.

جشنواره فیلم فجر یک تب است. به دلیل حواشی و اخباری که در طول سال از آن منتشر می شود مردم دوست دارند ببینند چه اتّفاقی افتاده که فلان فیلم در اختتامیه برایش فلان اتّفاق افتاده است. کما اینکه فیلم ها هم با استقبال خوبی مواجه شدند. مثلاً فیلم هومن سیدی، مغزهای کوچک زنگ زده، در تهران فروش خوبی داشت. در شیراز هم خبر دارم خوب فروخته، در کیش هم استقبال خوبی از آن شد. امّا من عاقبت خوبی برای این فیلم در اکران عمومی نمی بینم.

در مورد کنسرت ها؟

خب اینجا جزیره توریستی هست. بیشتر بحث گردشگری مهّم است. وقتی مسافر تمام روزش را در بازار و خرید گذرانده دوست دارد شبش را با خنده و هیجان و فان سپری کند. پس به جُنگ می رود. کنسرت ها هم مانند جُنگ ها عمل می کنند. به هرحال اگر در یک سالن حامد همایون بخواند و در سالن دیگر کنسرت ماکان بند است ترجیح می دهد برود به کنسرت اینها تا اینکه بخواهد یک ساعت و نیم به صدای سه تار حسین علیزاده گوش کند. امّا نباید فراموش کرد این جزیره سی هزار ساکن دارد. باید حال آنها خوب باشد تا بتوانند با حال خوب از گردشگر پذیرایی کنند. همانطور که می دانی من چندسال پیش از همایون شجریان و استاد حسین علیزاده دعوت کردم و برای اجرای کنسرت به جزیره کیش آمدند. نه اینکه بگویم من کنسرت را برگزار کردم.به خاطر رفاقتی که با عزیران داشتم. به خاطر ارتباطی که با گروه استاد علیزاده با علی بوستان داشتم این کار شد و اتفاق خوبی بود. نزدیک پانزده نفر مهمان های من از تبریز برای کنسرت همایون شجریان آمدند و دو شب هتل بودند تا این کنسرت را تماشا کنند و بروند. این یعنی برنامه های گردشگری فرهنگی و هنری آدمش را با خود می آورد.

حرف آخر؟

من واقعاً برای دست اندرکاران امر، مسئولان امر، از مدیرعامل عزیز سازمان، از دانشمند بزرگ دکتر پورعلی عزیز، از آقای دکتر رهبری عزیز، از سعید دهقان، از تمامی عزیزانی که به هر نحوی در حوزه فرهنگ و هنر دست دارند و می توانند تاثیرگذار باشند، آرزو می کنم که قدر این مردم را بدانند. مردم ما بی نظیرند. از بزرگواری، از مدنیّت، از تمدّن، از مهربانی؛ این مردم بسیار بزرگ هستند .

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

  1. کامران

    مهرداد ایاز …. مردی برای تمام فصول
    وقتی وارد گالری و کتابفروشی آقای دکتر ایاز میشوی با مردی با لبخند واقعی و چهره ایی دوست داشتنی روبروی میشوید …
    بی اختیار از علایق کتاب خوانی خود به او میگویی به لبخندی و با اشاره دست شما رو به گیشه و ردیف کتاب‌های مرتبط با سلیقه شما رهنمون می‌کند ، نگرانی مهرداد ایاز کتاب‌خوانی مردم ، که رو به سقوط است . برج صدف طبقه همکف …

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است -
آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد -

پایگاه خبری تحلیلی اندیشه کیش | نگاه متفاوت و تحلیلی به اخبار کیش