یکی از دوستان قدیمی، ما را دید و گفت: آقاجان خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟ اوضاع به کام است… کیش در چه حال است؟ شاد شده است یا که همچنان به دنبال سوگواره است…
اوضاع کار رسانه ای و زندگی ات خوب است؟
گفتم از اوضاع قاراشمیش ما که خبر داری و چو دانی و پرسی سؤالت خطاست، ای رفیق شفیق….
ما صدای بیصدایان هستیم و با همه مشقات، کار حرفه ای خود را انجام میدهیم… نه مجیز می گیم، نه ناحق… گاهی اوقات اما خبرهای جیز می گیم که میشیم آدم بده…
اونوقت عده ای از مابهترون که به هم میرسن میگن…
آقاجان پاشو از گلیمش درازتر کرده…
کارش به جایی رسیده که پا روی دم ما میزاره
یه ذره آرامش از دستش نداریم….
اگه گذاشت این نون و بوقلمون به راحتی از گلومون بره پایین…
بدبختی اینه که خریدنی هم نیست….
بعد تصمیم می گیرند که…
مجوزشو باطل می کنیم…
همه جا بگید که اون بد عالمه و ختم روزگار…
از نون خوردن می ندازیمش
زبونشو از حلقومش می کشیم بیرون…
می فرستیم جایی که عاشقی از یادش بره
آبروشو می بریم… بی اعتبارش می کنیم….
خلاصه ای رفیق جان، ما شده ایم مرغ عزا و عروسی و هر اتفاقی بیفته، گردن ماست…
اما پوست آقاجان شده کلفت، عین کرگدن… دیگه عادت کرده که بشنوه و بترسه و دلهره بیاد به سراغش… ولی اون مخ تعطیل و رها و کرم و ولع نوشتن، باعث میشه که همچنان بگه و بنویسه… و شاعر چه خوب گفته است که….
ز هوشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد
دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد
- نسرین فائق
- کد خبر 44826
- اخبارکیش , طنز
- بدون نظر
- پرینت




