در جایی نه چندان دور، جایی که دلار با مردم مسابقه دو گذاشته بود و همیشه اول میشد، قهرمانان قدیمی دور هم جمع شده بودند. البته قهرمان که چه عرض کنم؛ بیشتر شبیه بازنشستههای فراموششدهی تاریخ بودند که حالا توی پارکی متروک روی نیمکت نشسته بودند و تخمه میشکستند.
اول از همه پطروس بود. همون پسر معروف هلندی که یه روزی با انگشتش جلوی شکستن سد رو گرفته بود.
حالا با عصا راه میرفت، یه انگشت نداشت. یعنی داشت، ولی پلاستیکی.
گفت: «آخ پسر، اون موقعها یه انگشت داشتم و یه سد، و کلی آدم که تشویق میکردن. حالا صد تا سد داره از خشکی میترکه، کسی حتی یه بوق نمیزنه!»
کنار گوشش پیرزنی رد شد و گفت: «ننه تو دیگه شورشو درآوردی. ول کن سد و انگشت رو، به ما چه اصلاً؟»
کنارش ریزعلی نشسته بود. فانوسش دستش بود ولی ازش بهعنوان لیوان چای استفاده میکرد.
گفت: «یه زمانی پیراهنمو آتیش زدم تا قطار نره ته دره. الان مردم خودشونو پرت میکنن ته دره، تازه داد میزنن چرا چراغ قرمز نبوده!»
یکی از رهگذرا گفت: «اِه آقا، مگه فقط تو سوختهای؟ ما همهمون خاکستریم!»
از اون طرف، کبری توی تصمیمگیری گیر کرده بود. حالا فقط دو گزینه داشت:
الف) بزن در رو
ب) دروغ بگو و گردن نگیر
هرچی حساب میکرد، به تصمیم نمیرسید. آخر سر گفت: «من دیگه تصمیم نمیگیرم. میذارم سیستم خودش بره هرجا که خواست.»
سیستم هم رفت… مستقیم ته دره، البته با لبخند.
وسط این پارک، حسنک وزیر ایستاده بود.
البته نه رو دار؛ بلکه رو چهارپایهای، بلندگو دستش، هی میگفت: «ملت عزیز، منو کشتن چون گفتم راست!»
یکی از بچهها پرسید: «راست چی بود؟»
حسنک گفت: «همین که تو نمیدونی، دلیل اصلیشه.»
و مردم، همه در حال رد شدن، بیتفاوت.
بعضی سرشون توی گوشی بود. بعضی داشتن از بیتفاوتی مردم گلایه میکردن، اونم تو استوری اینستاگرام.
یهو یه پسربچه از راه رسید. گوشی دستش بود، ولی وقتی چشمش به پطروس و کبری و ریزعلی افتاد، ایستاد.
پرسید: «شماها واقعاً وجود داشتین؟ فکر میکردم فقط تو کتابا باشین!»
ریزعلی لبخند تلخی زد: «ما وجود داشتیم، ولی شما… فقط لایک میکنین.»
پسر گفت: «خب، الان چی کار کنیم؟»
پطروس گفت: «یه انگشت پیدا کن، یه سد بچسبون.»
کبری گفت: «یه تصمیم بگیر، ولی این بار برای همه.»
ریزعلی گفت: «یه فانوس روشن کن، شاید یکی بیدار شه.»
پسر رفت. کسی نفهمید کجا. شاید واقعاً رفت دنبال انگشت، تصمیم، فانوس…
یا شاید هم فقط رفت یه پست بگذاره با کپشن:
“رفقا، وضعیت خیلی خرابه، ولی خب چیکار میشه کرد؟ #پطروس_رفیق #ریزعلی_قهرمان #کبری_جون”
و این بود پایان ماجرا. البته نه پایان جامعه، چون اون هنوز داشت دست و پا می زد که تو آشفتگی غرق نشه، بیصدا، بیصدا…




