دهه های شصت و هفتاد، دهه خاصی در عمر بسیاری از ما بود…دههای که بوی نفت میداد، بوی کاغذ کاهی، بوی سادگی.
چسبهای ضربدری روی شیشهها را یادتان هست؟آژیر قرمز، پناهگاه، صدای ضدهوایی، آمبولانسهایی که بیوقفه میآمدند و میرفتند…سنگرهایی که گوشه خیابانها چیده شده بود و ما، بچههایی که وسط همه اینها، هنوز بازی میکردیم.
دفترچه بسیج، گرویی شیشه نوشابه، آدامس خروسنشان، مداد شیرنشان، پاککنهایی که بیشتر کثیف میکردند تا پاک…پلنگ صورتی، هاچ زنبورعسل، کیفهای چمدانی با قفل فلزی کوچک…والور، گردسوز، بوی نفتی که انگار جزئی از زندگی شده بود.
آلوچه و لواشک پنجزار، پیراشکی سر کوچه مدرسه، کرایه بیست ریالی…اتوبوسهای دوطبقه، تاکسیهای آبی، صفهای طولانی سینما…پفک نمکی مینو، بستنی آلاسکا، نوشابهای که فقط با ساندویچ یا تی تاپ معنا داشت.
هر روز صبح قبل از مدرسه با آهنگ جذاب برنامه تقویم تاریخ رادیو..صبحهای جمعه با رادیو، نوذری و آذری… ظهرهای جمعه با ” قصه ظهر جمعه”شبها با قصههای رادیو، آن موسیقی مرموزی که هنوز هم اگر بشنوی، دلت میلرزد.برنامه کودک ساعت پنج، فیلم سینمایی عصر جمعه…و آن جمله همیشگی: «ادامه برنامه تا چند لحظه دیگر…»
کوپن، صف، دعای صبحگاهی…روزنامههای دو تومانی، مجلهها، دکهها، بساطیهای گوشه خیابان…تلفن سکهای، دو ریالی و پنج ریالی…و دنیایی که با همه سختیهایش، هنوز قابل فهم بود.
ما در همان دهه بزرگ شدیم.با همان کولههای خاکی، شلوارهای خاکی، و رویاهای ساده.
حالا که نگاه میکنم،از آن زمان تا امروز، نه چند سال…انگار قرنها گذشته است.
همهچیز آنقدر تغییر کرده که گاهی حس میکنمما هم مثل اصحاب کهف، از خوابی طولانی بیدار شدهایم.با همان ذهن، همان خاطرهها…اما در دنیایی که دیگر شبیه هیچکدام از تصوراتمان نیست.
قیمتها، زندگی، آدمها…همهچیز طوری شده که انگار به زمان و دوره دیگر تاریخی، پرت شدهایم.زمانی که نه با آن آشناییم، نه قواعدش را خوب بلدیم.
ما روحمان را در همان دهه جا گذاشتیم.در همان روزهایی که با همه سختیها، هنوز چیزی از جنس «سادگی» و آرامش در زندگی بود.
شاید برای همین است که امروز،بیش از آنکه خسته باشیم،کمی… گمشدهایم.
ما به ۱۰ ریال هم گفتیم ۱ تومان، به ۱ میلیون تومان هم گفتیم ۱ تومان و خیلی ها امروزه به ۱ میلیارد تومان هم می گویند ۱ تومان…. کافی است کمی به قیمت هایی که به چشم دیدیم فکر کنیم تا به قول عوام، کرک و پرمان بریزد….
نمی دانم که به جز چند جنگ و چند دهه تحریم و هزاران اتفاق بزرگ و کوچک، زشت و خوب، تلخ و شیرین دیگر، چه چیزهایی را تجربه خواهیم کرد… فقط این را می دانم با همه خستگی و دلشکستگی ها، نباید امید را از دست بدهیم…آینده ایران ما روشن است…
- نسرین فائق
- کد خبر 56279
- اجتماعی , یادداشت
- بدون نظر
- پرینت




