داشتیم با خودمان فکر می کردیم که در این روزگار، دست آقاجان نمک ندارد یا نمک ها فاسد شده اند؟!
دیگر نمی دانیم بر روی دیوار چه کسی یادگاری بنویسیم…. ای بشکنه این دستت آقاجان که نمک نداره….
البته نمک نشناسی و بی معرفتی ریشه در تاریخ ما دارد ….
به همین خاطر است که باباطاهر ، آن دل سوخته ی همدانی هم از این جهت می نالد . در آن جا که می فرماید:
به بندم شال بر بندم قدک را بنازم گردش چرخ وفلک را
به گردم آب دریا ها سراسر بشویم هردو دست بی نمک را
به قول قیصر : «احترامت واجبه خاندایی! اما حرف از مردونگی نزن که هیچ خوشم نمیآد …
کی واسه من قد یه نخود مردونگی رو کرد تا من واسش یه خروار رو کنم؟ …
این دنیا همیشه واسه من کلک بوده و نامردی … به هر کی گفتم نوکرتم با خنجر کوبید تو این جیگرم …
ای آقاجان ، چه توقعاتی داری… آدما تا وقتی تو رو می خوان که کارشون پیشت گیر باشه
و به قول قدیمی ها خره که از پل گذشت دیگه تمام خوبی هات یادشون میره…
چه طنز غمگینی شده است آقاجان ، دل خواننده های عزیز را هم به درد آوردم….بیخیال…..
زندگی همین است…هرخاطره غروبی دارد…..هر غروبی خاطره ای!
وماجایی بین امید و انتظار…چشم میکشیم…تا روزگارمان بگذرد! گاهی هم فرق نمیکند چگونه…فقط بگذرد!
- نسرین فائق
- کد خبر 15583
- اخبارکیش , طنز
- بدون نظر
- پرینت




