مولانا عاشورا را از دریچۀ عشق مینگرد. در نگاه او، مدار هستی و گوهر دین، عشق است و غایت اصیل زندگی چیزی جز پای نهادن در سیر و سلوک عاشقانه و نرد عشق باختن با مبدأ و منتهای هستی نیست:
دین من از عشق زنده بودن است
زندگی زین جان و سر ننگ من است
(مثنوی معنوی، دفتر ششم)
عشقورزی معنایی جز دگرخواهیِ مطلق و «بی-خود»شدن ندارد. در سودای عشق، هستی آدمی گرفتار تیر «لا» میشود و چیز جز معشوق باقی نمیماند؛ چراکه غیرت عشق، هیچ شریکی را پذیرا نیست و آتش در شرکت و شراکت میزند:
عشق آن شعلهست کو چون برفروخت
هرچه جز معشوق، باقی جمله سوخت
تیغ لا در قتل غیر حق براند
در نگر زان پس که بعد لا چه ماند
ماند الا الله باقی جمله رفت
شاد باش ای عشقِ شرکتسوزِ زفت
(مثنوی معنوی، دفتر پنجم)
اما خواستۀ معشوق را بر خواستۀ خویش ترجیح دادن و خویشتن را در آستان معشوق، نادیده گرفتن و تمام تعلقات و دلبستگیها را در آتش عشق افکندن، البته مستلزم رنج و درد بسیار است و از همین روست که عشقورزی قرین بلاکشی و دُردنوشی است. ازاینرو انتخاب این راه، از عهدۀ همگان برنمیآید و راه زهد و پارسایی نیز لزوماً مستلزم طی مسیر عشق نیست. اما آنکسی که در دام عشق گرفتار میشود و عزم سفر در طریق عشق میکند، باید آمادۀ طوفانهای بلا و موجهای مصیبت و تیغهای درد و محنت باشد. مرارتها و مصائب راه عشق، گاه از ذات عشق برمیخیزد و گاه زاییدۀ ناز معشوق است. چهبسا معشوق از درِ ابتلا و امتحان درآید و در بهای وصال، نهتنها دار و ندار عاشق، بلکه خون او را طلب کند و از همینجاست که مفهوم عشق با مفهوم شهادت درمیآمیزد و شهادت بهمثابۀ عالیترین درجه از قمار عاشقانه تجلی میکند. حسینبنعلی (ع) و شهدای کربلا از همین منظر است که چشم عارفان مسلمان را فارغ از مسلک کلامی و فقهیشان، به خود خیره ساخته و نمادی از پاکبازی عاشقانه با معشوق الوهی را برابر دیدگان ایشان مجسم ساخته است. مولانا نیز از همین زاویه به حادثۀ عاشورا مینگرد و شهدای کربلا را سبکروحان عاشقی میبیند که ظفرمندانه از معبر بلا گذشته و از زندان فراق رها و در بحر فنا غوطهور گشتهاند:
کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق
پرندهتر ز مرغان هوایی
کجایید ای در زندان شکسته
بداده وام داران را رهایی
در آن بحرید کاین عالم کف او است
زمانی بیش دارید آشنایی
(دیوان شمس، غزل ۲۷۰۷)
مولانا کربلاییشدن را مرادف با بهجان خریدن بلا و استقبال از مرگ و فنا میداند و انذار میدهد که اگر کسی یارای مواجهۀ عاشقانه با مرگ ندارد، پارسایی پیشه کند و قدم در راه عشق نگذارد:
چیست با عشق آشنا بودن
بهجز از کام دل جدا بودن
خون شدن خون خود فروخوردن
با سگان بر در وفا بودن
او فدایی است هیچ فرقی نیست
پیش او مرگ و نقل یا بودن
رو مسلمان! سپر سلامت باش
جهد میکن به پارسا بودن
کاین شهیدان ز مرگ نشکیبند
عاشقاناند بر فنا بودن
از بلا و قضا گریزی تو
ترس ایشان ز بیبلا بودن
شَشَه* میگیر و روز عاشورا
تو نتانی به کربلا بودن
(دیوان شمس، غزل ۲۱۰۲)
پیمودن راه حسین (ع) و کربلایی بودن از منظر مولانا چشم پوشیدن از هر نیاز و تعلق این جهانی است، حتی اگر نوشیدن جرعهای آب باشد؛ و سرسپردن به قضا و رضای معشوق است، حتی اگر به خون غلتیدن با تیغ آبدار باشد:
بزن شمشیر و ملک عشق بستان
که ملک عشق ملک پایدار است
حسین کربلایی آب بگذار
که آب امروز تیغ آبدار است
(دیوان شمس، غزل ۳۳۸)
مولانا معتقد است انسانهایی که از بند هرچه رنگ تعلق پذیرد رها شده، از گذرگاههای سخت بلا و ابتلا پیروزمندانه، عبور میکنند و خون و جان خود را در قمار عاشقانه با جان هستی میبازند، در والاترین درجات بهشت وصال، سرمست از نور حضور معشوقاند و اگر اشک و فغانی هم باید فشاند، بر خفتگی و دورافتادگی خویش است نه بر جان آن خسروان و سلاطین از زندان رهیده:
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زانک بد مرگیست این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجست
جامه چهدْرانیم و چون خاییم دست
چونک ایشان خسرو دین بودهاند
وقت شادی شد چو بشکستند بند
(مثنوی معنوی، دفتر ششم)
* شَشَه: روزه؛ اشاره به استحباب روزۀ عاشورا در فقه اهلسنت
- نسرین فائق
- کد خبر 17661
- دستهبندی نشده
- بدون نظر
- پرینت




