سالها با او عکس گرفته ایم. لبخند زدیم. ژست گرفتیم. زیباترین لحظه های تنهایی و با هم بودنمان را، درست جلوی چشمانِ خسته و تنِ رنجورش به یادگار ثبت کردیم.
آنقدر در شادی خودمان غرق بودیم، که صدای خس خسِ ریه های از نفس افتاده اش را نشنیدیم. در هیاهوی صدای کیلیکِ هر دوربین، درد تنهایی اش را جیغ می کشید و ما فقط به بک گراند عکس هایمان فکر می کردیم.
آن روزها که هنوز خون دریا در رگ هایش جاری بود، در هر غروبِ جزیره چون ستارهای می درخشید و راه شب را نشان مان میداد. آرام، آرام! آمدنش را، بال و پر شکسته اش را، دلتنگیِ دور افتادن از ناخدا و جاشوهایش را، در خط سفید هر موج به دستان نسیم میسپرد… و افسوس که نبود گوش شنوایی، دلِ دغدغه مندی!… آنقدر در تردید ماندیم و خودمان را به خواب زدیم تا کابوس رفتنش را در بیداری شاهد باشیم. چه حیف که داشته های ارزشمند مان را به هیچ از کف دادیم و جز چنگ زدن به ریسمان پوسیده ی درد و دریغ و حسرت دست مان به جایی نرسید…
سلام؛ کشتیِ محزون و غریبِ یونانی، سمبلِ جزیره ی بی بدیلِ مرجانی
برای تو می نویسم که بدانی، از هم اکنون چقدر برای مرگِ تو در میانِ سایه ها غمگینیم!




