محمدرضا شفیعی کدکنی در شعری میگوید: «ای کاش آدمی وطنش را مثل بنفشهها در جعبههای خاک یک روز میتوانست همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست…» این شعر هم میتواند یک شعر ساده باشد، هم تفکرات ذهن نسلی باشد که دائما شرایط را میسنجد و بین این دو گزینه مستاصل است که با اندک سرمایهاش بهتر است قید همه چیز را بزند و برود، یا میتواند همینجایی که هست، یک زندگی معقول بسازد؟
۱۴ سال پیش ما ( من و همسرم با یک فرزند ۵۰ روزه) با هزاران آرزوی قشنگ به جزیره کیش آمدیم. چون پس از چند سفر به کیش آنچنان جذب آن شدیم که تصمیم گرفتیم از محدوده امن و شهر پدری دل کنده و به جزیره ای مهاجرت کنیم که امن و آرام و زیبا و جذاب بود. جزیره ای با ساحل مرجانی و دریایی زلال و دلربا… شهری که نمونه اش را در هیچ کجای کشور ندیده بودیم…
طی سال ها، دوستانی پیدا کردیم که از خانواده به ما نزدیکتر بودند و مخرج مشترک ما غربت بود و شجاعتی که در ورای این مهاجرت در وجود تک تک ما وجود داشت. اعتقاد دارم کیش گلچینی از بهترین ها بود.
کیش شد شهر آرزوهای ما و ماندیم و تلاش کردیم و سعی کردیم جزو دلسوزانی باشیم که برای ساخته شدن و آباد کردن آن کوشش می کنیم…
با رشد و خبرهای خوب آن خوشحال می شدیم و با خبرهای منفی و اتفاقات بد، غمگین…
در کار رسانه ای سعی کردیم برای کیش بنویسیم و مردمانش… هر مدیری را که دلسوز بود حمایت کردیم و مسئولان بی دغدغه و یا غیر مسئول را بدون ملاحظه کاری نقد کردیم. سعی ما همیشه این بوده که با رعایت خطوط قرمز، زبان گویای مردم باشیم. ترکش ها خوردیم و از حمایت هایی که از چاپلوسان و متملقان می شود محروم ماندیم… ولی دلمان آرام و درونمان خرسند از اینکه نقشی هر چند بسیار کوچک در رشد کیش زیبا و رویایی داریم.
در چند سال اخیر با یک خیال خام باور کردیم که شعار هوشمندسازی کیش که ورد زبان مدیران است، ریشه در واقعیت دارد. با تخصص ۲۵ ساله ای که داشتم وارد کارهای نوین و استارتاپی شدیم که می توانست و می تواند کمک بسیار بزرگی به گردشگری کیش کند . فکر می کردیم که راه ها هموار است و قطعا در مسیر از ما حمایت خواهد شد… برگزاری همایش های تخصصی با هزینه شخصی، دوره های آموزشی، اطلاع رسانی و انجام پروژه های نوین و بسیار بزرگ در کنار کار تمام وقت رسانه ای، انرژی زیادی از ما برد. در این میان به جای آن که همراه ما باشند، سنگ ها انداختند و …. بگذریم…
تورم وحشتناک، افزایش سرسام آور اجاره های خانه و دفاتر اداری، بدهی های سنگین ناشی از یک پروژه بسیار بزرگ استارتاپی که کمرمان را شکسته و مشکلات زیادی ایجاد کرده است، بوروکراسی های اداری و برخوردهای سلیقه ای، فشار سنگین و حواشی کار رسانه ای صادقانه و دلایل دیگر باعث شده است که در روزهای اخیر مانند بسیاری از دوستانمان این پرسش را با خودمان مطرح کنیم ((ماندن یا رفتن؟ )) و اکنون مسئله بزرگ ما این است…




