می گویند مرگ نزدیکتر از رگ گردن به انسان است. درست تر این است که بگوییم فراموشی و بی خبری از هم، از مرگ به ما نزدیکتر است.
ما وقتی به یاد دوستانمان می افتیم که خبر مرگ شأن را می شنویم. بعد یک عکس العمل تکراری: ای وای….فلانی هم رفت…بعد کمی خاطرات مشترک مان رو در ذهن مرور می کنیم و چند استوری و تسلیت وتمام….
اما شنیدن خبر فوت استادحق جو چنین نبود.حق جو از سالها پیش بیمار بود. وتحت نظر پزشک. به نظر نمی رسید بتواند کلاس های شعرش را از سر بگیرد. یکی دو باری زنگی زدم وجویای حالش بودم. می دانستم خوب نیست اما مردی نبود که ضعف نشان بدهد و بگوید بدم. مثل همیشه بلند و بشاش وخندان حرف می زد. گویی هنوز جوان است و قبراق. بعد از آن تماسی نداشتیم. اما به یادش بودم و می دانستم او بهگردن جریان شعر در کیش حق ها دارد. از تکاپو. نمی افتاد و با اینکه جلسات شعر در فرهنگسرای سنایی کیش برگزار می شد ، باز در دانشگاه پیام نور جلسات شعر دیگری داشت. در مجلس شعر فرهنگسرا هم شرکت می کرد. انگار بدش نمی آمد هر شبش را با شبهای شعر شروع کند. و اینهمه در اوج بیماری ها بود، بخصوص بیماری قلب که انگار اسباب رفتنش شد.
استادحق جو و مرگش، به یادمان انداخت که فراموشی ودوری از هم، از رگ گردن به ما نزدیکتر است. به یادمان انداخت که اینخبر آخرین خبری نیست از مرگ دوستانمان که خواهیم شنید. قطعا خبرهای دیگری در راه است. اما چقدر خوب است گاهی به دوستانی که دورند زنگی بزنیم و پیامی بدهیم و اجازه ندهیم فراموشی، فاصله ها را تیره تر کند و شنیدن خبر فوت دوستان قدیمی حسرت مان رو دوچندان. و این که چرا اینهمه از هم دوریم و بی خبر…
جا دارد به یاد استاد حق جو، شب شعر و یادواره ای برگزار کنند تا شاید این گردهمایی باعث شود دوستان استاد حق جو در سایه یاد استاد همدیگر را ببینند.




