مدتی است بعضی از دوستان، همکاران و خوانندگان عزیز اندیشه کیش از من میپرسند:
«چرا کمتر یادداشت مینویسی؟»
سؤال درستی است… و جوابش ساده نیست.
نویسنده اگرچه با کلمات زندگی میکند، اما گاهی همین کلمات، خستهاش میکنند.
وقتی فشار کارهای روزمره، محدودیتهای پیدا و پنهان، و سنگینی «حرفهایی که نمیشود گفت» روی شانههایت جمع میشود، قلم دیگر سبک نمینویسد.
گاهی پیش از نوشتن، صد بار جملهای را در ذهن میسازی و صد و یک بار پاکش میکنی… چون یا مجالی برای گفتنش نیست، یا مجاز به گفتنش نیستی.
در چنین روزهایی، سکوت از نوشتن سختتر، ولی امنتر است.
از سوی دیگر، حال جامعه خوب نیست؛
آدمها خستهاند، بیاعتماد، مضطرب و دلزده از تکرار.
وقتی انگیزهها فرسوده میشوند، حتی روشنفکرترین ذهنها هم ترجیح میدهند «تماشا کنند» تا «تحلیل».
نوشتن در این فضا، شبیه فریاد زدن در طوفان است؛ صدایت هست، ولی شنیده نمیشود.
اما با همه اینها، هنوز ایمان دارم که باید نوشت —
نه برای تأثیر فوری، بلکه برای آنکه وجدان قلم خاموش نماند.
برای اینکه یادمان نرود هنوز کسانی هستند که میخوانند، میفهمند، و به «اندیشه» احترام میگذارند.
اگر کمتر مینویسم، به این معنا نیست که چیزی برای گفتن ندارم؛
یعنی در جستوجوی راهیام تا دوباره بتوانم آنچه باید گفت را، گفتنیتر بنویسم.




