داستان از واحدی پیش خرید شده در طبقهی پانزدهم شروع شد؛ واحدی که هر بار از هواپیما پیاده میشدم، جای خیالیاش را در آسمان با انگشت نشان میدادم. گفتند یکساله تحویل میدهیم؛ یک سالی که پانزده سال طول کشید و پروژه هنوز همانجاست: نیمهکاره، خاموش، شرمآور.
این قصهی مشترک صدها پیشخریدار است، اما تلخترین بخش آنجاست که حداقل یکپنجم خریداران، قبل از دیدن خانهشان، زیر خاک رفتند. بازنشستگی آرامی که وعدهاش را شنیدند، هیچوقت نرسید؛ حالا فرزندان و نوهها دنبال نقد کردن «رویای ناتمام» سرگردانند.
برای خروج از این باتلاق باید دروغ را قورت بدهی. باید به خریدار تازهواردی که مجذوب ساحل مرجان شده، وعدهی تحویل زودهنگام بدهی—و خودت هم میدانی این وعده توهین به واقعیت است. بعد باید به سراغ همان «کدخدا» بروی؛ کسی که بدون چند صد میلیون تومان، اجازهی انتقال یک واحد نیمهجان را هم نمیدهد.
در قراردادِ مُهرخورده، بندی گذاشتهاند که تا روز صدور سند—که عمداً سالها طول دادهاند—باید درصدی از قیمت روز ملک را به سازنده پرداخت کنی. طراحی دقیق یک منبع درآمد دائمی از انجام ندادن تعهدات.
در کیشی که قرار بود امنترین نقطه برای سرمایه باشد، نه ناظری مانده، نه راه رهایی. دادگاه؟ یک نسل زمان میخواهد. «کدخدا» هم دنیا را آنقدر دوست دارد که بیهیچ تردید روی حق پیشخریداران پا بگذارد.
در نهایت شاید فقط یک چیز بماند:
خودکرده را تدبیری نیست—جز درسی برای نسل بعد.




