«ما هیچوقت از مسئولین توقعی نداشتیم… ولی خب، از مردم کمی توقع داشتیم! آخر این همه تلاش چی شد؟ ۹ روز تمام این پیرمردِ قلمبهدست، اینجا معصومانه گوشهی نمایشگاه کتاب نشست، کتابهاش رو مرتب ردیف کرد، هی نگاشون کرد، هی قربون صدقه اشون رفت… مردم هم رد شدن، عده ای درددل کردن و مشکلاتشان را گفتن و عده ای هم بعد از دیدن آقاجان، فقط گفتن: اِاِاِ… چه جالب! و رفتن!
اِ که نیست جانم… اَاَخ هست!»
«ده ها ساله دارم برای همین مردم مینویسم؛ هم خندوندمشون، هم نقد کردم، هم تیرهایی زیادی به تن من خورد… آخرش چی شد؟ فروش کتابهام شد اندازه انگشتای دستهای پینه بستم! تازه اونم با تخفیف!»
«آخه انصافه؟ آخر مروته، آخه مردونگیه؟!!آدم بخاطر مردم پیر بشه، تاوان بده، بعد مردم بخاطر حمایت از آدم یه جلد کتاب هم برندارن؟ والا من اگر به جای کتاب، سیگار و قلیون میفروختم، امروز وضعم بهتر بود! »
«باباجان! این کتابها که هنوز ممنوعه نیستن. منِ آقاجان نشستم اینجا که شما بیاین محض رضای خدا ببینین این بنده خدا چی نوشته، نه اینکه رد بشین انگار که نه انگار که نه انگار»
«باشه نخرید، حداقل بروید و در دورههای این بنده خدای مظلوم، مسعود جهانی ثبتنام کنید؛ بلکه از قافله تکنولوژی و علوم جدیده جا نمونید. سی درصد هم تخفیف هم گذاشته، هدیه هم میده… بابا یه کاری کنین منه پیرمرد ناامید از دنیا نرم! و اون مسعود جهانی هم آخرین امیدها و انگیزه هاشو از دست نده….»
والّا من عمری برای همین مردم نوشتم… تلخی کشیدم، تندی شنیدم… اما باز نوشتم، چون دلبسته همین خاک و همین آدمام.
اما انگار کتابهام هم مثل خودم غریب افتادن.
این چند روز، بیشتر از اینکه ورق بخورن… خاک خوردن.»
«آخه مردم جان!
آدم که کتاب نمیخره، انگار دلش از خودش خبر نداره.
این نوشتهها دردهای خودتونه، قصههای همین جزیرهست… حرفهای نانوشتهتون رو نوشتم، شاید یک نفر گوش کنه…
امروز روز آخره و من هنوز منتظر اون تکنفریام که بگه: آقاجان! من به قلمت ایمان دارم.»
- نسرین فائق
- کد خبر 54358
- اخبارکیش , طنز
- بدون نظر
- پرینت




