گاهی فکر میکنم «خبرنگار بودن» یعنی ایستادن وسط میدان؛ جایی که صدای مردم، نگرانیها، گلایهها و امیدهایشان را با تمام وجود لمس میکنی، اما وقتی نوبت به شنیده شدن دردهای خودت میرسد… سکوتی سنگین دور و برت مینشیند.
در روزهای اخیر، اتفاقاتی افتاد که نه تنها دل ما را لرزاند، بلکه بار دیگر نشان داد چقدر این مسیر سخت و بیپناه است. ما خبرنگاران، همیشه در صف اولِ روایتها ایستادهایم؛ اما وقتی خودمان آسیب میبینیم، وقتی احتراممان نادیده گرفته میشود، وقتی بینظمیها، بیتوجهیها و بیمسئولیتیها ما را در برابر خطر قرار میدهد، انتظارمان فقط یک چیز است: دستکم شنیده شویم.
اما دریغ از یک پیگیری جدی، یک دلجویی صادقانه یا حتی یک جمله که بگوید «ما قدردان زحماتتان هستیم».
درد ما نه از اتفاقات ناگوار، که از بیتفاوتی بعد از آن است. از اینکه گویی بودن و نبودن خبرنگار برای برخی هیچ فرقی ندارد؛ مگر روزی که بخواهند تریبونی برای خودشان بسازند.
تلخ است، اما واقعیت این است: تا زمانی که قلممان به نفعشان بچرخد عزیزیم؛ روزی که بخواهیم از حق مردم و در معدود دفعات، از خودمان حرف بزنیم، همه ناشنوا میشوند.
بیتفاوتی دردناکتر از هر بیحرمتی است. اینکه انگار خبرنگار فقط یک ابزار است، نه یک انسان. نه کسی که سالها برای اعتبار حرفهاش جنگیده، نه کسی که بیچشمداشت روایتگر درد مردم بوده است.
ما خسته نیستیم؛ اگر خسته بودیم، سالها پیش این مسیر سنگلاخ مین گذاری شده را رها میکردیم.
ما دلخوریم؛ دلخور از اینکه در سرزمینی که عشقش را نفس میکشیم، امنیت و احترام اولیهمان نیز گاهی نادیده گرفته میشود.
اما باز هم میمانیم…
چون باور داریم اگر ما ننویسیم، اگر ما روایت نکنیم، حقیقت جایی میان شلوغیها گم میشود.
این دلنوشته نیز خطاب به آنانی است که وظیفه داشتند کنار ما باشند و نبودند:
خبرنگار حریم دارد، حرمت دارد، جایگاه دارد. اگر خودتان بلد نیستید، مردم بلدند. و روزی میرسد که همین مردم از شما خواهند پرسید چرا چشم بیدار جامعه را نادیده گرفتید.




