دیروز، سرِ شب، در صف نانوایی ایستاده بودم؛
کمی دورتر از دیگران، با سری در گوشی و دلی که نمیدانم کجای خودش مانده بود.مردی آمد درشت درشت گو ، بیقرار، و انگار پُر از چیزی که راهی برای بیرون آمدن پیدا نکرده بود.بیمقدمه، مرا نشانه گرفت.شاید به جرم سادگیِ لباسم،شاید به جرم تصویری که از من در ذهنش ساخته بود.طعنه زد.تند، کوتاه، پشتِ هم.من، فقط صفم را کوتاهتر کردم،پاسخی مختصر دادم،نان را گرفتم و بیرون آمدم.در ماشین، به همان چند کلمهای که گفته بودم فکر کردم.حس کردم زیادی بوده است.بعضی صداها را باید گذاشت گذشت؛نه برای آنکه حق دارند،برای آنکه چیزی در پشتشان هست که باید فهمیده شود، نه جواب داده.این روزها، مردم چیزی را بر دوش میکشند که دیده نمیشود؛چیزی که از جایی حوالی دیماه ترک برداشتو تا حالا، آرامآرام، در زندگیها دویده است.و آدمها، گاهی اشتباه میکنند—این ترکها را در صورتِ هم جستوجو میکنند.شاید ما،با همین ظاهرهای ساده،برای بعضیها «مسأله»ایم، نه «آدم».بگذریم.نان را که گرفتم، آخر شب، رفتم میدان ساحل.همانجا که جمعی، نزدیک به شصت شب است،از خواب و آسایششان گذشتهاندبرای نگه داشتن چیزی که فکر میکنند هنوز باید بماند. میانشان، چهرههای دیگری هم بود با پوششی متفاوت،اما نه بیریشه، نه بیحیا.پرچم ایران در دست داشتندو اندوهی که شبیه هم بود.اما نگاهها…نگاهها شبیه هم نبود.سنگین بود،خاموش بود،پر از حرفهایی که گفته نمیشدو همین، بیشتر آزار میداد.در آن جمع،کسانی بودند که ایستاده بودند،اما انگار جایی برای ایستادن نداشتند.بیپناه.بیقرار.گسلها همیشه پیش از زلزله پیدا میشوند؛نه با صدابا فاصله.فاصلهای که حالا،در این جزیرهی کوچکو در آن سرزمین بزرگ،بیش از همیشه دیده میشود.زندگی در تعلیق،آدمها را آرامآرام از تعادل دور میکند؛هرکس، کمی بیشتر به سمت خودش میرودیکی تندتر،یکی دورتر.و این، همان چیزیست که شبهای میدان ساحل رااز روزهای ساحل جدا میکند.مابا همهی تفاوتهاهنوز زیر یک نام ایستادهایم.شاید وقتش رسیدهنه برای یکی کردن صداها،که برای کم کردن فاصلهها،راهی پیدا کنیم.یا اگر نبودباید راهی ساخت.برای یک ملت واحد شدن نه به اسم که به رسم..
✍️ محمد علی حائری
- نسرین فائق
- کد خبر 56377
- یادداشت
- بدون نظر
- پرینت




