شما اینجا هستید
اجتماعی » اشکِ مهتاب

هوای شرجی و دم‌کرده‌ی کیش به لباس‌های مشکی و ساده‌ی “مهتاب” چسبیده بود. دانه‌های درشت عرق روی پیشانی‌اش نشسته بود و او با دستمال کاغذی مچاله‌شده، مدام صورتش را به همراه اشک های پنهانش پاک می‌کرد.
در سالن انتظار شورای هماهنگی مبارزه با موادمخدر کیش نشسته بود؛ تضادِ هوای سوزانِ بیرون با کولرهای روشن داخل ساختمان، لرزش کوچکی به تنش انداخته بود.
پسر چهارساله‌اش که چشم‌بازکرده‌ی همین جزیره بود، گوشه‌ی مانتوی او را محکم چسبیده بود و با تعجب به رفت ‌و آمد کارمندان نگاه می‌کرد.
“مهتاب” سی ‌و هفت سال داشت، اما نگاه خسته و شانه‌های افتاده‌اش زنی را نشان می‌داد که زیر بارهای سنگین روزگار خم شده است.
هفت سال پیش، وقتی به همراه همسر و پسر بزرگش از یکی از استان‌های مرکزی کشور راهی جزیره کیش شدند، چمدانی پر از آرزوهای رنگی داشتند.
غرفه کوچکشان در یکی از بازارهای پررفت‌وآمد جزیره رونق خوبی داشت. همسرش مردی کاری بود و روزهای اول، زندگی زیر نخل‌ها و کنار آبیِ خلیج فارس، درست همان بهشتی بود که می‌خواستند.
تولد فرزند دومشان در کیش، این خوشبختی را کامل کرده بود. اما آرام‌آرام، زرق‌وبرقِ دورهمی‌های شبانه و رفاقت‌های فریبنده لای زندگی‌شان لولید.
تعارف‌های ساده‌ی «برای رفع خستگی» مثل خوره به جان زندگی‌شان افتاد.
از یک سال و نیم پیش، کار و مغازه تعطیل شد. شوهرش دیگر رنگ کار را ندید و خانه‌نشین شد.
“مهتاب” برای چرخاندن چرخ زندگی و تأمین مواد، مجبور شد اول النگوهای طلا، بعد ساعت یادگاری گرانقیمت و کم‌کم لوازم خانه را یکی‌یکی بفروشد. حالا خانه‌شان خالی از وسایل و پر از سکوتِ سنگینِ ترس و ناامیدی بود.
نه راه پیش داشتند و نه راه پس!! روی برگشتن به شهر خودشان را نداشتند؛ پیش فامیل و در و همسایه‌ای که سال‌ها به «کیشوندی» و موفقیت آن‌ها پُز داده بودند، چطور می‌توانستند با دست‌های خالی و سرافکندگی برگردند؟
آن‌ها در این جزیره، در میان این همه زیبایی، در یک باتلاق خودساخته گیر افتاده بودند.
“مهتاب” نفس عمیقی کشید، دستِ کوچک فرزندش را محکم‌تر فشرد و روبه‌روی میز کارشناس شورای هماهنگی مبارزه با موادمخدر کیش نشست.
صدایش میان هق‌هقی پنهان گم شده بود: آقا… خسته شدم. دیگه هیچی تو خونه نمونده. بچه‌ام رو ببین، تو این شرجی و گرما توی خونه‌ای بدون فرش و یخچال بزرگ میشه. شوهرم اسیر این دورهمی‌ها شد و زندگی‌مان دود شد رفت هوا…. روم نمیشه برگردم شهر خودم، شوهرم هم دیگه دستش به کار نمیره… اومدم اینجا، چون دیگه راهی برام نمونده. تو رو خدا، به خاطر این بچه‌ها، دست ما رو بگیرید تا از این باتلاق نجات پیداکنیم…
کودک کوچک به صورت مادر خیره شده بود، بی‌آنکه بفهمد چه طوفانی در زندگی‌شان برپاست. روایتِ “مهتاب”، داستانی تلخ از بهای سنگینِ غفلت بود؛ هشداری برای تمام خانواده‌هایی که فکر می‌کنند لغزش در میان زرق‌وبرقِ وسوسه‌کننده‌ی روزگار، تاوان کوچکی دارد.

* ⚠️ پیام پیشگیرانه:*

⭕️ زرق‌وبرقِ دورهمی‌های دوستانه گاه سرابی بیش نیستند؛ اعتیاد به دور از چشم ما و با یک تعارفِ ساده از «رفع خستگی» آغاز می‌شود، اما همه‌چیز از آبرو تا کاشانه و آینده‌ی کودکان معصوم را می‌بلعد.
مراقب باشیم لبخندهای فریبنده‌ی مسیر، ما را به بیراهه‌ی نابودی نکشاند؛ پیشگیری، همیشه از هوشیاری در نخستین گامِ غفلت آغاز می‌شود.

 

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است -
آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد -

پایگاه خبری تحلیلی اندیشه کیش | نگاه متفاوت و تحلیلی به اخبار کیش